شب تولد...
امشب که با مامان وجی اومدیم خونه رفتیم و اخرین عکسهای بارداریو گرفتیم البته اینقدر شیر تو شیر شد که با مامان عکس نگرفتم حالا فردا صبح اونا رو هم میگرم حمام رفتم و شام خوردم چند تا عکسم با بابایی گرفتم و العان اومدم تا اخرین مطالب رو قبل از تولدت به وبلاگت اافه کنم میدونم که دلم برای با تو بودن تو این حال هرسال تنگ میشه تاریخ تولدت به یادم میاره که 9 ماه زیبا ترین مخلوق خدا رو تو دلم داشتم پسرم فرشته من شاهزاده من بردیای من با تمام وجودم دوستت دارم ببخش که بیتر از 38 هفته و 3 روز نتونستم تو دلم نگهت دارم قول میدم این 10 روز باقیموندهد رو جبران کنم فردا میبنمت نازنینم دوستت دارم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی






شب تولد... 

